علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

نامه به خدا (1)

گاهی ما آدما یه چیزی رو میخواهیم ولی نمی دونیم به صلاحمون هست یا نه ، نمی دونیم که چه زمانی مناسبترین زمان برای اون چیزی که می خواهیم هست . در همچین موقعی بهترین کار اینه که صبر کنیم و فقط بگیم که خداجون راضی هستیم به رضای تو . چرا که یقین داریم چیزی که تو برای ما بخواهی بهترین چیز برای ما خواهد بود . "خدا جونم دوستت دارم" خوب از دلم خبر داری و خودت از همه بهتر می دونی که از ته قلبم همه چیز رو به خود و خودت سپردم و با آرامش بهت گفتم راضی ام به رضای تو ، الان هم همین رو می گم فقط با یک تفاوت کوچک ، خدایا الان از زمانی که این خواسته رو ازت دارم خیلی می گذره اگر بگی بازم صبر کن ، صبر می کنم ولی خیلی نگرانم و خودت می دونی که ...
20 خرداد 1392

کاردستی

علیرضا جون چند روزی خیلی بهانه ام رو می گرفتی وقتی من سر کار بودم مامان بزرگ رو اذیت می کردی ، حق داشتی پسرم ، همیشه دوست داشتی من پیشت باشم برای همین یک شب تصمیم گرفتم به کمک خودت یه کاردستی درست کنیم و به ازای کارهای خوبی که انجام می دی یه ستاره بهت بدم و وقتی که ستاره هات به ده تا رسید یه جایزه خوشگل برات بخرم . این کاردستی رو به سلیقه خودت درست کردم و هر شب موقع خواب می گفتی مامان یه ستاره بهم میدی ؟ خیلی زرنگی ، می خواستی هر چه سریعتر ستاره هات به ده تا برسه تا از مامانی جایزه بگیری . قربون پسرباهوش خودم بشم اولین ستاره رو به پسرم دادم چون به کمک م...
20 خرداد 1392

عروسی....

 عروسی عمو مهدی مورخ 91/04/25 علیرضا و فاطمه السادات ( دختر دائی ) عقد خاله اکرم مورخ 91/03/19 عروسی خاله اکرم مورخ 91/07/15 ...
20 خرداد 1392

آخجون سرسره بازی....

مورخ 91/03/25 به همراه مامان بزرگ ، عمه جان نجمه ، ریحانه و بابائی رفتیم پارک . یادمه اون روز از زمانی که بهت گفتم می خواهیم بریم پارک خیلی خوشحال شدی و همش می گفتی مامانی کی می ریم پارک ؟.....عاشق سرسره بازی هستی ....یک ساعت تو نوبت تاب وایمیستادیم وقتی نوبتمون می شد می گفتی می خوام برم سرسره بازی ...... شکفتن هیچ گلی به زیبایی لبخند تو نیست ، پس بخند تا گلها از شرم در غنچه بمانند....... علیرضا و ریحانه (دختر عمو احمد ) به تکرار غریبانه ترین جمله قرن ! و به توان ابدیت دوستت دارم....... ...
19 خرداد 1392

گردش تابستانه 91

خرداد ماه 91 به همراه عمو مهدی (دوست بابائی ) رفتیم روستای اطراف شهرمون ، حتکن خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و شما و محمد علی هم حسابی با هم بازی کردین.   اینم چند تا عکس از شما و محمد علی ...
19 خرداد 1392

مریضی گل پسرم

گل پسرم مهر ماه 90 ، یک روز بعد از عقد دائی وحید..... من رفتم سرکار ، مامان بزرگ زنگ زد به بابائی گفت علیرضا تب کرده و حالش اصلاً خوب نیست  بابا هم سریع خودش رو رسونده بود خونه مامان بزرگ و تو رو بردند بیمارستان امام علی . دکتر گفته بود به دلیل عفونت شدید گوش باید چند روزی در بیمارستان بستری بشه . بابائی هم زنگ زد به من ،  گفت می خواهیم علیرضا رو بستری کنیم اگر برات امکان داره زودتر بیا چون علیرضا خیلی بهانه ات رو می گیره ........ نمی دونی اون لحظه چه حالی داشتم ....... دایی وحید اومد دنبالم ، وقتی رسیدم بیمارستان ، سرم رو تو دستت دیدم خیلی گریه کردم..... بابایی گفت : سخت ترین لحظه اون لحظه ای بود که می خواستند رگتو پیدا کنند خیل...
17 خرداد 1392